طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_هفت
: باسته با حالتی ناباورانه گفت: هفتاد هزار دینار طلا؟! آخر برای چه کاری چنین هزینه ی هنگفتی می پردازید؟! نکند می خواهید کل عمرم در قصر شما باشم و یا شاید می خواهی به ترفند های زنانه شخصی را بفریبم و سپس زهر در غذایش بریزم و او را بکشم؟! قارون خنده ی بلندی کرد و گفت: حقا که تو دست شیطان را نیز از پشت بسته ای! چیزی گفتی وپیشنهادی دادی که به مخیله ی من نیامد، البته این کار از دست تو بر نمی آید.. باسته که حالا بوی پول زیاد به مشامش خورده بود با نازی زنانه در کلامش گفت: جناب قارون! شما لب تر کن که من چه کسی را فریب دهم و سپس جانش را بگیرم؟! قول می دهم آنچنان عشوه و ناز برایش رو کنم که طاقت از کف بدهد... قارون شروع به قدم زدن دور باسته کرد و گفت: آنکس را که من قصدش نمودم، با هر کس که تا به حال دیده ای فرق دارد، او به راحتی فریب کسی چون تو را نمی خورد یعنی با اطمینان می گویم محال است فریب تو را بخورد. باسته چشم هایش را ریز کرد و گفت: آن چه کسی ست که با اینکه از او دشمنی به دل داری چنین او را می ستایی؟! قارون آهی کشید و گفت: چه کسی غیر موسی و هارون چنین قابل ستایش هستند؟! باسته با شنیدن نام موسی دهانش باز ماند. و دست بر دهان گذاشت و گفت: پس هفتاد هزار دینار بلفی بیش نبود، چون تو خوب میدانی کسی یارای فریب موسی را ندارد. قارون نیشخندی زد و گفت: آن سکه های طلا که گفتم سر جایش است، تو قرار نیست که موسی را بفریبی، تو قرار است کاری را که من می کنم انجام دهی، یعنی در مجلسی که من می گویم حاضر شوی و در بین مردم ادعا کنی که موسی شبی در کنار تو بوده است و تو او را چون دیگر مردان مصر محو خود نموده ای و من چندین غلام دیگر را اجیر می کنم که بر این حرف تو گواهی دهند و اینچنین است که آبروی موسی در بین بنی اسرائیل و کل مصر بر باد می رود و کسی دیگر برای حرفهای او ارزشی قائل نمی شود و چه بسا شورشی عظیم علیه او برپا شود که آخرش یا به کشته شدن موسی بیانجامد و یا به فرارش از سرزمین مصر که هر کدام پیش آید برای ما خوش آیند است. باسته با شنیدن این حرف، قهقه ی بلندی زد و گفت: حقا که باسته نزد شما، شاگردی نوپاست و سپس دست روی چشم نهاد و گفت: باشد، شما سکه هایی که وعده کرده اید بدهید، من هم همان کاری را می کنم که شما امر نمودید. قارون دست هایش را بهم زد و خیلی زود صندوقچه ای که حاوی هفتاد هزار دینار طلا بود را پیش روی باسته گذاشتند و قارون گفت: این پول تمام و کمال، بردار به خانه ات برو و منتظر خبر من باش و هر وقت پی ات فرستادم بیا و هر آنچه که گفتم انجام بده، فقط فراموش نکن اگر با موفقیت کارت را به سرانجام رساندی، باز هم پیش من پیشکشی گرانبهایی خواهی داشت. باسته که اینک خود را جزو ثروتمندان مصر میدید با شوق و ذوق چنان چشم چشم می گفت که قارون را به خنده انداخت... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_هشت🎬:
قرار داد ننگینی بین قارون و باسته بسته شد و هیچ کس از مفاد این قرارداد آگاهی پیدا نکرد و باسته گوش به زنگ بود تا قاصد قارون به او برسد و قارون لحظه هارا میشمرد تا فرصتی برایش پیش آید و روزی از روزها که موسی در حال نصیحت مردم بود و به آنها گوشزد می کرد که مراقب اعمال و رفتار خود باشند و از اعمال منافی عفت دوری گزینند چرا که خشم خدا را به دنبال می آورد و باعث مرگ های زود رس می شود و ابلیس را شاد و مسرور می کند
در این لحظه قارون که در جمع حضور داشت از جا بلند شد و گفت: ای موسی! تو که مدام ما را نصیحت می کنی بگو بدانیم اگر کسی این احکام را رعایت نکرد چه؟حضرت موسی نگاهی به قارون نمود و فرمود: حکم الهی برای همه یکسان است و باید حد را بر او جاری نمود.
قارون یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: حتی اگر ان شخص گنهکار تو باشی باز هم باید همان کرد که با دیگران می شود؟ موسی سری تکان داد و فرمود: آری! حکم یکی ست حتی برای من و بعد رو به جمعیت نمود و ادامه داد: ای مومنین بدانید و آگاه باشید کسی که گناه کرده در پیشگاه خداوند گنهکار است و عقوبت گناهش را خواهد دید خواه آن شخص موسی باشد و خواه قارون...
در این لحظه قارون گلویی صاف نمود و گفت: پس خانم باسته که در مصر همه او را به عنوان یک منافی عفت می شناسند، احضار کنید تا در مورد موسی سخنانی بگوید و پس سخنان او مردم باید خود، گنهکار را عقوبت کنند.در این هنگام هر کسی چیزی می گفت و بعضی ها شک بد بردند، چون قارون در نظر آنان شخصی بزرگ و صادق بود و همه می خواستند بدانند که چه چیزی بین موسی و باسته گذشته است.
موسی دانست که قارون حیله ای نموده اما به خدایش اطمینان داشت که او برای مومنین تکیه گاهی بس عظیم است پس رو به جمع نمود و گفت: کسی به دنبال این زن برود تا ببینیم موسی چه خطایی کرده که خود بی خبر است!چند نفر به دنبال باسته رفتند و قبل از آنان، قاصد قارون درب خانه ی باسته را زد و به او پیغام قارون را رساند که حالا وقت عمل به وعده ایست که پول آن را گرفته است. آن زن خود را آراست و خیلی زود به محل مجلس سخنرانی موسی رسید و هنگامی که وارد مجلس شد نگاهی به سمت موسی نمود و قبل از اینکه سخنی بگوید ناگهان عظمت و هیبت الهی موسی را دید و به یاد آورد که خدای موسی چگونه از عصای او اژدهایی ساخت که کل سحر و عظمت فرعون را بلعید و انگار اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که این مجلس، مجلس توبه و ایمان شود، پس باسته در یک لحظه تصمیم بزرگی گرفت.
قارون که مطمئن بود اینک موسی به خفت می افتد، نگاهی پر از ذوق به باسته کرد و باسته بی توجه به نگاه قارون رو به جمعیت کرد و گفت: چطور آن ساحرانی که سالها دنبال سحر و جادو بوده اند توانستند یک شبه توبه کنند و به مقام ایمان رسیدند و در راه خداوند یکتا جان خویش از دست دادند تا روح آنها در آسمانها آرام گیرند و من این کار را نکنم؟ و بعد صدایش را بلند تر کرد و ادامه داد: ای مردم مصر! همگی شما مطمئنا مرا میشناسید، من باسته، زنی زیبا و بدکاره ام و اینک از کارهای بدم توبه می کنم، قارون با بذل هفتاد هزار دینار طلا می خواست مرا بفریبد و به من گفت که در جمع اعتراف کنم که شبی در کنار موسی بوده ام، اما من میگویم که موسی پیامبر خداست، او پاک و پاکدامن است و انکه گنهکار است قارون است که به من پول داده است علیه موسی پاکدامن اعتراف کنم و من این جا اعتراف می کنم که موسی پیامبر خداست و پاک دامن است و جز پاکی و اخلاص و بزرگی در موسی چیزی سراغ ندارم.
در این هنگام قارون با عربده هایی دیوانه وار شروع به هیاهو کرد و به سمت باسته یورش برد و می خواست او را با دندان هایش تکه پاره کند که جمعیت مانع این کار شدند و بدین ترتیب قارون شکست خورد و این شکست تمام پروژه قارون را از هم گسیختاما او همان متکبر فخر فروشی بود که همیشه خود را در چشم دیگران به تفاخر نشان می داد تا اینکه...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
قرار داد ننگینی بین قارون و باسته بسته شد و هیچ کس از مفاد این قرارداد آگاهی پیدا نکرد و باسته گوش به زنگ بود تا قاصد قارون به او برسد و قارون لحظه هارا میشمرد تا فرصتی برایش پیش آید و روزی از روزها که موسی در حال نصیحت مردم بود و به آنها گوشزد می کرد که مراقب اعمال و رفتار خود باشند و از اعمال منافی عفت دوری گزینند چرا که خشم خدا را به دنبال می آورد و باعث مرگ های زود رس می شود و ابلیس را شاد و مسرور می کند
در این لحظه قارون که در جمع حضور داشت از جا بلند شد و گفت: ای موسی! تو که مدام ما را نصیحت می کنی بگو بدانیم اگر کسی این احکام را رعایت نکرد چه؟حضرت موسی نگاهی به قارون نمود و فرمود: حکم الهی برای همه یکسان است و باید حد را بر او جاری نمود.
قارون یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: حتی اگر ان شخص گنهکار تو باشی باز هم باید همان کرد که با دیگران می شود؟ موسی سری تکان داد و فرمود: آری! حکم یکی ست حتی برای من و بعد رو به جمعیت نمود و ادامه داد: ای مومنین بدانید و آگاه باشید کسی که گناه کرده در پیشگاه خداوند گنهکار است و عقوبت گناهش را خواهد دید خواه آن شخص موسی باشد و خواه قارون...
در این لحظه قارون گلویی صاف نمود و گفت: پس خانم باسته که در مصر همه او را به عنوان یک منافی عفت می شناسند، احضار کنید تا در مورد موسی سخنانی بگوید و پس سخنان او مردم باید خود، گنهکار را عقوبت کنند.در این هنگام هر کسی چیزی می گفت و بعضی ها شک بد بردند، چون قارون در نظر آنان شخصی بزرگ و صادق بود و همه می خواستند بدانند که چه چیزی بین موسی و باسته گذشته است.
موسی دانست که قارون حیله ای نموده اما به خدایش اطمینان داشت که او برای مومنین تکیه گاهی بس عظیم است پس رو به جمع نمود و گفت: کسی به دنبال این زن برود تا ببینیم موسی چه خطایی کرده که خود بی خبر است!چند نفر به دنبال باسته رفتند و قبل از آنان، قاصد قارون درب خانه ی باسته را زد و به او پیغام قارون را رساند که حالا وقت عمل به وعده ایست که پول آن را گرفته است. آن زن خود را آراست و خیلی زود به محل مجلس سخنرانی موسی رسید و هنگامی که وارد مجلس شد نگاهی به سمت موسی نمود و قبل از اینکه سخنی بگوید ناگهان عظمت و هیبت الهی موسی را دید و به یاد آورد که خدای موسی چگونه از عصای او اژدهایی ساخت که کل سحر و عظمت فرعون را بلعید و انگار اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که این مجلس، مجلس توبه و ایمان شود، پس باسته در یک لحظه تصمیم بزرگی گرفت.
قارون که مطمئن بود اینک موسی به خفت می افتد، نگاهی پر از ذوق به باسته کرد و باسته بی توجه به نگاه قارون رو به جمعیت کرد و گفت: چطور آن ساحرانی که سالها دنبال سحر و جادو بوده اند توانستند یک شبه توبه کنند و به مقام ایمان رسیدند و در راه خداوند یکتا جان خویش از دست دادند تا روح آنها در آسمانها آرام گیرند و من این کار را نکنم؟ و بعد صدایش را بلند تر کرد و ادامه داد: ای مردم مصر! همگی شما مطمئنا مرا میشناسید، من باسته، زنی زیبا و بدکاره ام و اینک از کارهای بدم توبه می کنم، قارون با بذل هفتاد هزار دینار طلا می خواست مرا بفریبد و به من گفت که در جمع اعتراف کنم که شبی در کنار موسی بوده ام، اما من میگویم که موسی پیامبر خداست، او پاک و پاکدامن است و انکه گنهکار است قارون است که به من پول داده است علیه موسی پاکدامن اعتراف کنم و من این جا اعتراف می کنم که موسی پیامبر خداست و پاک دامن است و جز پاکی و اخلاص و بزرگی در موسی چیزی سراغ ندارم.
در این هنگام قارون با عربده هایی دیوانه وار شروع به هیاهو کرد و به سمت باسته یورش برد و می خواست او را با دندان هایش تکه پاره کند که جمعیت مانع این کار شدند و بدین ترتیب قارون شکست خورد و این شکست تمام پروژه قارون را از هم گسیختاما او همان متکبر فخر فروشی بود که همیشه خود را در چشم دیگران به تفاخر نشان می داد تا اینکه...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۷۵
۱۷:۱۴