عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_چهارم undefined: شب بود اما در کنار برجی که به فرمان ابلیس ساخته شده بود غوغایی به پا بود و مشعل های فروزان آتش، شب را مانند روز روشن کرده بودند، دل درون سینه ی مردم به تلاطم بود، عده ای خوشحال از اینکه خدای مصریان عنقریب بر تمام خدایان دنیا پیروز می شود و عده ای هم از مومنین به نزد موسی رفته بودند و از او درباره ی سرانجام این معجزه ی بزرگ فرعون سوال می نمودند. آری اینک ابلیس بر فراز برجش قهقه های مستانه سر داده بود و راهی تا پیروزی و اغفال بشریت نداشت به راستی که اگر این صرح درست کار می کرد و در آن زمان که امکانات زیادی هم نبود، بشر می توانست به فضا برود و عوالم دیگر را با چشم خود ببیند و برای دیگران روایت کند، این معجزه مانند توپ در کل دنیا صدا می کرد و مردم دسته دسته به راه شیطان کشیده می شدند و زحمات اولیاء الهی یک شبه بر باد می رفت و این از زیرکی ابلیس بود که این زمان و این مکان را برای قدرت نمایی انتخاب کرده بود. زمان حساسی بود، اینک دو اراده در مقابل هم عرض اندام می کردند، یک طرف اراده ی ابلیس بود که قسم یاد کرده بود با تمام توان بشر را از راه کمال و خدا منحرف کند و به جهنم راهی نماید و یک طرف اراده ی پروردگار بود تا بنی بشر را به سمت خود بخواند و از حیله ی ابلیس که همانا دشمن ترین دشمنان انسان است آگاه کند، آیا در این جنگ اراده ها کدام اراده پیروز می شد و سوال مهم تر این بود که مردم پس از پایان کار به کدام سمت رو می آوردند؟ در کنار صرح بزرگ و شفاف، مردم جشن و پایکوبی داشتند و عمله و بنّاها با نگاه به عظمت این ساختمان که نظیرش تا به حال در عالم ساخته نشده بود، مانند کودکی ذوق کرده بودند و از طرفی سوخت صرح که به وسیله ی آن می بایست آن وسیله ی اعجاب انگیز به آسمان پرواز کند، از در زیرین برج، با دقت وارد ساختمان می شد و همه منتظر بودن تا سپیده دم بدمد. شب از نیمه گذشته بود که کم کم خواب بر مردم چیره گشت و همه به امید دیدن روزی پر از هیجان، چشم بر هم نهادند، در این هنگام حضرت جبرئیل به امر خداوند یکتا از آسمان بر زمین فرود آمد و بالای این آسمان خراش ابلیسی قرار گرفت و چند بار بال هایش را تکان داد و به خواست خدا ساختمان به آن عظمت و استحکام که با معلومات ابلیس که از آسمان هفتم دزدیده بود، برپا شده بود، چندین تکه شد. جبرییل بال میزد و انگار طوفان سهمگین به پا شده بود و زمین به لرزش افتاده بود و گویی طوفان از آسمان و زمین لرزه از زمین دست به دست هم داده بودند تا این برج ابلیسی از هم بپاشد و جالب است که این اتفاقات فقط در اطراف همان صرح بود و دیگر شهر از این طوفان در امان بودند و این صرح عظیم و مستحکم چندین تکه شد و بر سر مردمی که در کنار آن جمع شده بودند فرو افتاد و عده زیادی کشته شدند و باز هم اراده پروردگار پیروز شدو قدرت خداوند بیش از قبل به چشم مردم آمد اما آنها از این واقعه درس نگرفتند حالا صرحی که هفت سال فرعون و هامان و ابلیس سعی در ساختنش داشتند، در چند ثانیه خراب شده بود و این خبر را می بایست به فرعون برسانند اما کسی جرأتش را نداشت که این پیغام را به قصر برساند ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_پنجم🎬:
صبح زود بود، هنوز هیچ کس جرأت نکرده بود به فرعون بگوید صرحی که هفت سال برای ساختنش تلاش کردی و با همدستی ابلیس آن را بنا کردی فقط با چند بار بال زدن جبرئیل فرو ریخته است و تمام آرزوهای شیطانی ات بر باد رفته و تمام برنامه های ابلیس خراب شد.
فرعون روی تختش نشسته بود و منتظر بود آن پیرمرد ساحر که حالا فرعون می دانست کسی جز ابلیس نیست از راه برسد و به همراه او و جمعی از مترفین مصر به سمت مکانی که در آن ساختمان صرح را ساخته بودند بروند و بعد سوار بر وسیله ای اعجاب انگیز شود و آسمان ها را بشکافند و به فضا نوردی که در ذهن بشر آن زمان نمی گنجید بپردازند.
فرعون با دستش روی دسته ی تخت جواهرنشانش ضرب گرفته بود که ناگهان سر و صدایی از بیرون به گوش رسید.هنوز خبری از هامان نبود، فرعون به نگهبان اشاره کرد و گفت: سرو صدا از چیست؟! آیا هامان به همراه همان پیر خردمند آمده است؟نگهبان تعظیمی کرد و گفت: خداوندگار مصر به سلامت باشد، نه قربان! گویا یکی از دخترهایتان می خواهد به خدمت برسد و چیزی بگوید، به گمانم از دست کسی عصبانی ست...فرعون سری تکان داد و گفت: دختران من، الهه های مصر هستند بگویید داخل شود.بعد از لحظاتی دختر فرعون وارد شد، فرعون نگاهی به سرتاپای دخترش کرد و گفت: مگر مشاطه ی چیره دست مصر که خالق زیبایی ها در قصر زنان و دختران من است، کجا بوده که تو با این وضع آشفته به اینجا آمدی؟!
دخترک نفس بلندی کشید و گفت: آمده ام تا از همان مشاطه شکایت کنم، همو که با سر انگشتان هنرمندش زیبایی خلق می کند، آمده ام بگویم بزرگترین و خلاق ترین مشاطه ی دربار فرعون، همچون همسرش، ماری در آستین ما بوده، از نعمت ما میخورده و به ما کفر می ورزیده!
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: تا جایی که میدانم هنرمندترین زن مصر همسر حزقیل بوده است، آیا دلیلی هم بر این ادعا داری که او هم به دین شوهر خیانتکارش درآمده؟! جاسوسان ما چیزی از این مورد بروز نداده اند یعنی هرگز به یکتاپرستی همسر حزقیل اعتراف نکرده اند، اگر چنین چیزی بود حتما ما باخبر می شدیم.
دختر فرعون سری تکان داد وگفت: قبل از طلوع آفتاب مشاطه را به حضور خواندم، آخر می خواستم در جشنی که امروز قرار است برپا شود، زیباترین زن قصر باشم، پس ایشان آمد و مشغول شانه زدن به موهایم بود که در همین حین ناگهان شانه از دستش لغزید و بر زمین افتاد، انگار تقدیر بود که در این روز بزرگ این زن خیانتکار رسوا شود.
آن زن خم شد و وقت برداشتن شانه از زمین ناخوادگاه گفت:بسم الله الرحمن الرحیم... وقتی از او پرسیدم منظورت از الله در این جمله، پدر من، خداوندگار تمام مصریان، فرعون بزرگ است، جوابی به من داد که از زخم صد شمشیر برنده تر بود...
فرعون دندان هایش را بهم سایید و گفت: چه جواب داد؟! فورا بگو‌ بین شما چه گذشت؟!
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۲

۱۷۶

۱۷:۱۸