طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_سه
: حالا شهرک سازی با سرعت پیش می رفت و در بین این ساختمان های در حال ساخت، ساختمانی بود که از هم بزرگتر بود، مساحت و بنایش از مسجد به آن عظمت هم بلند تر بود و شکل و شمایل ساختمان کلا با بقیه فرق داشت و هر کس به آن نگاه می کرد به حال صاحبش غبطه می خورد، این ساختمان با اینکه از همه بزرگتر بود اما خیلی زودتر از بقیه ی خانه ها تکمیل شد و قرار بود صاحبش که از بنی اسرائیل بود در آنجا ساکن شود، البته او در شهر در کنار ساختمان های ملاء و اشراف مصر خانه های آنچنانی داشت اما اینک چون موسی ظهور کرده بود و او خود را از ملاء بنی اسرائیل می دانست، می خواست در کنار آنها باشد، البته این نقشه ی ماهرانه ای بود که فرعون کشیده بود تا روحیه ی بنی اسرائیل را تضعیف کند و از طرفی میل به کمال و رسیدن به خدا را در آنها با بروز زر و زیور دنیوی به میل و آرزو به سمت مادیات و دنیای پوچ اما رنگارنگ، تغییر دهد که البته موفق هم شد.
در حقیقت بنی اسرائیل از ترس فرعون و ملاءهایی که فرعون از میان خودشان برای آنها مشخص کرده بود و مدام این ملاء ها را با پول و سکه و طلا تغذیه می کرد، به موسی ایمان نمی آوردند. فرعون برای به بردگی کشاندن بنی اسرائیل، از خود آن ها کسانی به عنوان ملاء انتخاب می کرد که خط فرمان فرعون را آن جا پیاده کنند. این ملاء درون بنی اسرائیل، بسیار برای قوم خطرناک بودند زیرا شناخت دقیقی از قوم و تک تک افراد و طوایف آنها داشتند و به راحتی میتوانستند افراد را فریب بدهند. کار آنها فتنه و شایعه انداختن در قوم بود. برخی از آنها هنگامی که دیدند اقبال عمومی به نفع موسی است، به سمت او رفتند و به ظاهر ایمان آوردند. مهمترین آنها که ضربات سنگینی به جریان هدایت زد، همان کسی بود که آن ساختمان عظیم را در بین ساختمان های کوچک قوم بنا کرد و او کسی جزء قارون پسر عموی موسی نبود. قرآن از او به نام شورش کننده یاد می کند. او کسی است که علیه
حضرت موسی شورش کرد، البته شورشش بسیار لطیفانه و تجمل گرایانه بود و هوادارانی نیز پیدا نمود. خیلی زود ساختمان عظیم قارون آماده شد و روزی او با غلامان زیادی در پشت سرش فقط مسولیت حمل کلید صندوق های طلای او را داشتند وارد ساختمان شد و عصر آن روز جارچیان در شهر نوپای بنی اسرائیل جار زدند که... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_چهار🎬:
قارون تعدادی از غلامانش را فرستاد تا در بین بنی اسرائیل و حتی مردم مصر جار بزنند که او به مناسبت بنای شهر جدید بنی اسرائیل و خانه ی نوی خودش بنا دارد میهمانی بزرگی بدهد که از همه ی مردم برای شرکت در این میهمانی دعوت به عمل می آید.
فرعون که خود قارون را تغذیه می کرد و این ملاء بنی اسرائیل به نوعی جاسوس و یکی از عوامل فرعون محسوب میشد، عاملی که خون بنی اسرائیل در رگ داشت و اتفاقا نسبت خونی نزدیکی با موسی داشت را در همه حال حمایت می کرد.
شهر در تب و تاب و شور و هیجانی وصف ناپذیر دست و پا می زد، آخر آنها تجربه ی میهمانی های قارون را داشتند و قارون هر چند وقت یک بار به بهانه ای چنین میهمانی هایی میداد تا به ملت فخر فروشی کند و چشم مردم تهی دست و فقیر را به خود خیره کند و آه از نهاد آنان درآورد و این میهمانی ها با هدف خاص برگزار می شد تا همه به جایگاه و پول قارون رشک ببرند و تلاش کنند یکی مثل او شوند، یعنی مردم از سمت موسی و خدایش زده و رؤیایشان نه رسیدن به خوبی ها، بلکه رسیدن به پول و پله و مال و زیوری مثل قارون شود.
شب شده بود و قارون آنقدر مشعل های بزرگ و چراغ های روغنی در اطراف خانه اش روشن کرده بود ،که ان قسمت شهر، مثل روز روشن شده بود و این تازه شبی بود که هیچ خبری در قصر قارون نبود و قرار بر این بود مراسم جشن فردا برگزار شود، اما مردم برای اینکه جایگاه بهتری نصیبشان شود و بتوانند از جایی نزدیک به محل عبور قارون او را نگاه کنند، از شب قبل به محل برگزاری جشن آمده بودند تا برای خود جایی مناسب بگیرند و جمعیتی که آنجا جمع شده بود، با چشم خود میدیدند که گله گله گاو و گوسفند و شتر و مرغ و بوقلمون را به دشت می بردند تا سر ببرند و برای نهار فردا کباب هایی دلچسپ درست کنند.
صبح زود فرش های ابریشمین قرمز بر زمین و همان قسمتی که قرار بود قارون از آنجا رد شود، گستراندند، این فرش ها به صورت جاده ای نرم ابریشمی در آمد که در اطراف آن گل های طبیعی و رنگارنگ قرار دادند و ببیننده ای که این صحنه را میدید حسرت داشتن یک تخته فرش آن را داشت.جمعیت در اطراف قصر موج میزد که هیاهویی از دور بلند شد و همه فهمیدند که قارون از شهر فرعونیان آمده و به محل جشن رسیده است.
قارون با لباسی بسیار گرانبها که از سرتا به پایش زر دوزی شده بود پیشاپیش دسته ای از زنان زیبا رو که از زیباترین زنان مصر بودند در حرکت بود، پشت سر این زنان کنیزکانی بودند که هر کدام خادمه ی یکی از زن ها محسوب می شدند و پشت سر کنیزان بیش از صد غلام بودند که هر کدام دسته ای کلید بزرگ و سنگین را حمل می کردند و همه می دانستند که این غلامان کلید داران گنجینه های قارون هستند.قارون از جلوی چشم مردمی تهی دست و زجر کشیده با تفاخر می گذشت و با نگاهی متکبرانه به اطراف نگاه می کرد.هرکس که قارون را میدید در دل آرزو می کرد که کاش روزی برسد که یک هزارم قارون پول و مال و منال داشته باشد.قارون دستور داده بود تا در نزدیکی قصرش در میدانی وسیع که برای جشن آماده شده بود، کرسی بسیار مجلل و طلاکاری شده ای قرار دهند تا خود بر تمام امور جشن نظارت داشته باشد. حال او بر کرسی اش تکیه داد و دستور گسترانیدن سفره را داد.غلامان در بین جمعیت می گشتند و فریاد می زدند: سرجای خود بمانید و به جلو هجوم نیاورید که غذا بسیار است و برای هر کس اندازه ی یک گوسفند بریان غذا هست و همه می دانستند که غلامان بیراه نمی گویند و جشن های قارون پر و پیمان است و علاوه بر گوشت بریان، انواع پلو ها و چلو ها و انواع میوه ها و نوشیدنی ها، انواع نان و شیرینی فراهم است و مردم در این جشن دلی از عزا در می آوردند.
از هر طرف بویی لذیذ مشام مردم را می نواخت، بوی کندر و عنبر و عود و عطرهای خاص که فقط مخصوص قارون و اطرافیانش بود در هوا پیچیده بود و از یم طرف بوی کباب و انواع خوراکی هایی می آمد که مردم در عمر خود به جز در جشن های قارون، جایی دیگر آن را ندیده و نخورده بودند.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
قارون تعدادی از غلامانش را فرستاد تا در بین بنی اسرائیل و حتی مردم مصر جار بزنند که او به مناسبت بنای شهر جدید بنی اسرائیل و خانه ی نوی خودش بنا دارد میهمانی بزرگی بدهد که از همه ی مردم برای شرکت در این میهمانی دعوت به عمل می آید.
فرعون که خود قارون را تغذیه می کرد و این ملاء بنی اسرائیل به نوعی جاسوس و یکی از عوامل فرعون محسوب میشد، عاملی که خون بنی اسرائیل در رگ داشت و اتفاقا نسبت خونی نزدیکی با موسی داشت را در همه حال حمایت می کرد.
شهر در تب و تاب و شور و هیجانی وصف ناپذیر دست و پا می زد، آخر آنها تجربه ی میهمانی های قارون را داشتند و قارون هر چند وقت یک بار به بهانه ای چنین میهمانی هایی میداد تا به ملت فخر فروشی کند و چشم مردم تهی دست و فقیر را به خود خیره کند و آه از نهاد آنان درآورد و این میهمانی ها با هدف خاص برگزار می شد تا همه به جایگاه و پول قارون رشک ببرند و تلاش کنند یکی مثل او شوند، یعنی مردم از سمت موسی و خدایش زده و رؤیایشان نه رسیدن به خوبی ها، بلکه رسیدن به پول و پله و مال و زیوری مثل قارون شود.
شب شده بود و قارون آنقدر مشعل های بزرگ و چراغ های روغنی در اطراف خانه اش روشن کرده بود ،که ان قسمت شهر، مثل روز روشن شده بود و این تازه شبی بود که هیچ خبری در قصر قارون نبود و قرار بر این بود مراسم جشن فردا برگزار شود، اما مردم برای اینکه جایگاه بهتری نصیبشان شود و بتوانند از جایی نزدیک به محل عبور قارون او را نگاه کنند، از شب قبل به محل برگزاری جشن آمده بودند تا برای خود جایی مناسب بگیرند و جمعیتی که آنجا جمع شده بود، با چشم خود میدیدند که گله گله گاو و گوسفند و شتر و مرغ و بوقلمون را به دشت می بردند تا سر ببرند و برای نهار فردا کباب هایی دلچسپ درست کنند.
صبح زود فرش های ابریشمین قرمز بر زمین و همان قسمتی که قرار بود قارون از آنجا رد شود، گستراندند، این فرش ها به صورت جاده ای نرم ابریشمی در آمد که در اطراف آن گل های طبیعی و رنگارنگ قرار دادند و ببیننده ای که این صحنه را میدید حسرت داشتن یک تخته فرش آن را داشت.جمعیت در اطراف قصر موج میزد که هیاهویی از دور بلند شد و همه فهمیدند که قارون از شهر فرعونیان آمده و به محل جشن رسیده است.
قارون با لباسی بسیار گرانبها که از سرتا به پایش زر دوزی شده بود پیشاپیش دسته ای از زنان زیبا رو که از زیباترین زنان مصر بودند در حرکت بود، پشت سر این زنان کنیزکانی بودند که هر کدام خادمه ی یکی از زن ها محسوب می شدند و پشت سر کنیزان بیش از صد غلام بودند که هر کدام دسته ای کلید بزرگ و سنگین را حمل می کردند و همه می دانستند که این غلامان کلید داران گنجینه های قارون هستند.قارون از جلوی چشم مردمی تهی دست و زجر کشیده با تفاخر می گذشت و با نگاهی متکبرانه به اطراف نگاه می کرد.هرکس که قارون را میدید در دل آرزو می کرد که کاش روزی برسد که یک هزارم قارون پول و مال و منال داشته باشد.قارون دستور داده بود تا در نزدیکی قصرش در میدانی وسیع که برای جشن آماده شده بود، کرسی بسیار مجلل و طلاکاری شده ای قرار دهند تا خود بر تمام امور جشن نظارت داشته باشد. حال او بر کرسی اش تکیه داد و دستور گسترانیدن سفره را داد.غلامان در بین جمعیت می گشتند و فریاد می زدند: سرجای خود بمانید و به جلو هجوم نیاورید که غذا بسیار است و برای هر کس اندازه ی یک گوسفند بریان غذا هست و همه می دانستند که غلامان بیراه نمی گویند و جشن های قارون پر و پیمان است و علاوه بر گوشت بریان، انواع پلو ها و چلو ها و انواع میوه ها و نوشیدنی ها، انواع نان و شیرینی فراهم است و مردم در این جشن دلی از عزا در می آوردند.
از هر طرف بویی لذیذ مشام مردم را می نواخت، بوی کندر و عنبر و عود و عطرهای خاص که فقط مخصوص قارون و اطرافیانش بود در هوا پیچیده بود و از یم طرف بوی کباب و انواع خوراکی هایی می آمد که مردم در عمر خود به جز در جشن های قارون، جایی دیگر آن را ندیده و نخورده بودند.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۳۱
۱۷:۳۱