عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_دوundefined: داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید، حالا بنی اسراییل سه قسمت شده بودند تعداد اندکی طرفدار هارون و تعدادی هم طرفدار سامری و اما قسمت اعظم بنی اسراییل هم ساکتین بودند که موضع خودشان را اعلام نمی کردند و اگر اینها پا به میدان می گذاشتند و از هارون جانبداری می کردند شاید سامری با همکاری ابلیس نمی توانست جلو برود و دین خدا را دستخوش حیله های شیطانی خود نماید. حالا که سامری جانشین شده بود، ابلیس می بایست تا برگشت حضرت موسی از چله نشینی کوه طور، چنان کند که تلاش چهل ساله ی موسی به باد رود و قوم بنی اسراییل را جز اعوان و انصار خودش کند پس بلافاصله بعد از انتخاب و انتشار خبر انتخاب سامری با او جلسه ای دو نفره گرفت. حالا سامری و ابلیس در خیمه ای جدای از بقیه به شور نشسته بودند. سامری خیره در چشمان پر از آتش ابلیس بود و ابلیس لبخندی زد و گفت: اولا انتخابت را تبریک می گویم دوم اینکه آیا می خواهی همچون موسی عزیز بنی اسراییل شوی و همه ی قوم تو را پیامبر خدا بدانند. سامری با نیشی باز گفت: با تلاش شما من به کرسی امامت نشستم حال هر چه بگویی گوش می کنم چون میدانم حرفهایت همه درست است، حال بگو‌چه کنم که مردم به من گرایش پیدا کنند؟! ابلیس خوشحال از اینکه شخصی مثل سامری که از خواص بود و مردم فضیلت هایش را می دانستند با او هم پیمان شده گفت: موسی به سبب اینکه با خدا سخن گفته بود در بین مردم ارج و قربی عظیم پیدا کرد و تو نیز باید چنین کنی یعنی با خدا سخن بگویی، اصلا مردم ببیند که تو با خدا سخن می گویی و خدا با تو حرف میزند! سامری با تعجب گفت: من با خدا سخن بگویم درست اما خدا چگونه با من سخن بگوید که مردم هم ببینند؟! مگر خدا گوش به حرف من می کند که بگویم خدایا. با من سخن بگو تا مردم مرا قبول کنند و خدا هم بگوید چششششم سامری چون تو چشم برزخی داری و مکاشفه می دانی و خاک زیر پای جبرییل را که مرده را زنده می کند داری من با تو سخن نی گویم... ابلیس سرش را نزدیک سامری آورد و گفت: من راهی بلدم که خدا با تو سخن خواهد گفت، در پیش چشمان همین مردم سامری ابروهایش را بالا داد و گفت: چه راهی زودتر بگو... ابلیس نفس کوتاهی کشید و گفت: تو باید به خدا جسم دهی، یعنی خدا در بین مردم تجسم پیدا کند، این خدای مجسم از خودش صدایی در می آورد که فقط تو معنای آن را می فهمی و به مردم منتقل می کنی... سامری سرش را تکان داد و گفت: واضح تر سخن بگو بدانم... ابلیس نیش خندی زد و گفت: کارهایی که می گویم را مو به مو انجام ده تا بفهمی چه نقشه ای دارم اول اینکه دستور ساخت کوره ای بزرگ را بده و همزمان فراخوان بده که هر چه طلا در بین بنی اسراییل هست را جمع کنند تا در راه خدا خرج نماییم و چند صنعت گر ماهر هم به اینجا بیاور، توجه داشته باش تمام این کارها در کنتر از یک شبانه روز باید انجام شود تا ما زود به هدفمان برسیم. سامری که هنوز گیج بود گفت: باشد، طلا ها را جمع می کنم، سنعت گر هم خیالت راحت موسی چنان به این قوم آموزش داده که در هر کاری که فکرش را بکنید مهارت پیدا کرده اند و استادانی حاذق شده اند..ابلیس قهقه ای زد و گفت: چه خوب...پس من هم کوره ی آتش را به پا می کنم که تخصص این کار را دارم ادامه دارد.. #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_سه🎬:
شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی به دنبال صنعت گران بود و گروهی هم مأمور جمع آوری طلا از بین مردم شدند و ابلیس هم کارهای کوره را به سرانجام می رساند .
خیلی زود کوره آماده شد، این دستگاه، کوره ای خاص بود که با تدابیری خاص برپا شده بود و به شکلی بود که محفظه ای بزرگ با چند ورودی سوراخ مانند داشت که مردم باتشریفات خاصی در صف های طولانی جلو می آمدند و بعد از ادای احترام به خداوند طلاهایشان را در سوراخ هایی که در بدنه ی این محفظه تعبیه شده بود میریختند و صدای صنعت گران را که از زیر محفظه به گوش می رسید می شنیدند.
مردم هنوز دقیقا نمی دانستند که قرار است چه بشود، فقط می دانستند که پیامبر تازه شان قرار است معجزه ای برپا نماید.
خیلی زود با هنر صنعت گران بنی اسراییل که عمری در استضعاف بودند و با تلاش موسی به اوج هنر و شکوفایی رسیده بودند، گوساله ای بزرگ و زیبا و طلایی ساختند و به خدمت سامری و آن مرد تاجر که انگار الان عضوی جدا نشدنی از گروه سامری شده بود آوردند.
سامری خلوتی با ابلیس و گاو برگزار کرد و با اشاره به گاو طلایی گفت: فکر می کنید که مردم بنی اسراییل به راحتی این گاو را به عنوان خدا می پذیرند و می پرستند؟! گویا نمی دانید این مردم چهل سال تحت تعلیم موسی بوده اند، آنها معجزات زیادی از خداوند موسی دیده اند، افراد نادان و بی اطلاعی نیستند که به راحتی بتوان آنها را با مجسمه ای زیبا و طلایی فریفت...
ابلیس لبخندی زد و گفت: گویا مرا دست کم گرفته ای؟! من نه تنها تاجری ماهر و قاصدی خوش خبر بلکه ساحری چیره دست هستم، مگر نمی گفتی که هنگام شکافته شدن نیل و ورود به آن جبرییل را دیدی و مشت خاکی از زیر پای او برداشته ای ؟! مگر موسی به تو نگفته که خاک زیر پای جبرییل جانبخش است و اگر آن را به مرده بپاشی زنده می شود و اگر آن را به شوره زار بپاشی تبدیل به باغ و بستان می شود؟!
سامری که از اینهمه اطلاعات این مرد تاجر سر ذوق آمده بود سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری که براستی چنین است...
ابلیس قهقه ای زد و گفت: حال آن خاک را برای من بیاور...
سامری فی الفور خاک مورد نظر را که در کیسه ای در گنجینه اش نگه می داشت آورد و به ابلیس داد.ابلیس آن خاک را میان شکم گاو طلایی قرار داد و ناگهان گاو طلایی شروع به حرکت کرد و کرک و پرهای طلایی بر گردن و دم او رویید که او را شبیه یک گاو واقعی می نمود.
البته این گاو طلایی دارای جان نشد اما مثل یک ربات آهنی حرکت می کرد و ساختارش چنین بود که با وزش نسیمی در کنارش، صدایی مثل خر خر بلند از دهانش خارج می شد.
سامری از اینهمه هنر مرد تاجر به وجد آمده بود، دستور داد تا جارچیان در بوق و کرنا کنند که همه ی قوم در خیمگاه میعاد جمع شوند که خداوند قصد نزول دارد و قرار است تجسم یابد و مردم بنی اسراییل به دیدن این خدا نائل می شوند.
این خبر همچون توپ در بین مردم صدا کرد و بنی اسراییل از کوچک و بزرگ و خرد و کلان همه به سمت خیمگاه میعاد حمله ور شدند و هر کدام بر سرعت خود می افزود تا قبل از دیگری این خدای وعده داده شده را ببیند.
ادامه دارد...

۱۵۴

۱۷:۰۸