طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_نه
: فرعون داخل تالار اصلی قصر بی صبرانه قدم میزد، گویا منتظر رسیدن خبری مهم بود. پس از گذشت لحظاتی هامان درحالیکه تمام صورتش از خوشحالی می خندید وارد شد. هامان تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: اگر امکان دارد دستور دهید ما را تنها بگذارند. فرعون اشاره ای به نگهبانان و غلامان اطرافش کرد و با اشاره دست از آنها خواست بیرون بروند. حالا داخل تالار کسی جز فرعون و هامان نبود. فرعون بر تخت نشست و هامان جلو رفت، فرعون سرتا پای هامان را نگاهی انداخت و گفت: چرا دیر کردی؟! مگر تو یاد نگرفته ای که خدایگان مصر را نباید به انتظار گذاشت؟! هامان کمر خم کرد و گفت: مرا به بزرگی خود ببخشید که از اختیار من خارج بود و صحبت با موسی طول کشید. فرعون سری تکان داد و گفت: حالا چه شد؟! هامان لبخندی زد و گفت: وقتی که کاری را به این چاکرتان واگذار می کنید، مطمئن باشید به بهترین وجه ممکن آن را انجام خواهد داد پیغام شما را به موسی رساندم و طوری سخن گفتم که موسی کمترین شکی نکند. فرعون نفس بلندی کشید و گفت: توجه بکن که موسی بسیار باهوش است و البته عمری را هم در قصر بود و با تمام زوایای قصرنشینی و احکام سلطنت آگاه است،او زیر دست زنی زیرک چون آسیه پرورش یافته و به این راحتی فریب نمی خورد. هامان همچون روباه نگاهی انداخت وگفت: به من اعتماد کنید، چیزی نیست که شک کند،یک میهمانی باشکوه است به مناسبت جشن صلح و پیروزی که زمانی بیایند با چشم خود می بینند که فریبی در کار نیست. فرعون نگاه خیره اش را به هامان دوخت و گفت: تاکید کردی کل بنی اسرايیل باید بیایند هامان سری تکان داد و گفت: آری! و قول دادند که همه بیایند، خیالتان راحت باشد آنها همه می آیند و هماهنگی کرده ام که فردا مواد سمی و زهرهای مورد نظر را بیاورند و تمام خوراکی های روز جشن همه مسموم خواهند شد، فقط نوشیدنی ها سالم است و عملکرد این سم چنان است که بلافاصله اثر نمی کند و حداکثر بعد از دوازده ساعت اثراتش آشکار می شود و به محض ظاهر شدن علائم، نفسشان تنگ می شود می میرند. باید شب جشن به تمام ماموران حکومتی مرخصی دهیم تا خوب استراحت کنند چرا که روز بعد باید مدام در کار باشند و نعش جابه جا کنند ، کم هم نیستند بیش از ششصد هزار نفر هستند. فرعون سری تکان داد و گفت: آری درست است، فقط کاملا نظارت کن که همه چیز طبق نظم پیش برود و البته خوراکی هم کم نیاید . هامان چشمی گفت و ادامه داد: حیف آنهمه خوراکی های لذیذ که باید مسموم شود. فرعون قهقه ای زد و گفت: حاضرم صدها برابر آن را بدهم اما دیگر نامی از بنی اسرائیل نشنوم.. هامان سری تکان داد و گفت: یک روز بعد از جشن دیگر بنی اسرائیلی در روی زمین وجود نخواهد داشت... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی🎬:
روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنار پایتخت مصر جمع شده بودند، دم دم های ظهر بود و هنوز تا زمان جشنی که فرعون به عنوان جشن صلح و پیروزی به راه انداخته بود چند ساعتی مانده بود.
موسی بر فراز تلی ایستاد تا صدایش به همگان برسد، جمعیت زیاد بود و هیاهوی جمعیت در دشت طنین انداز شده بود.موسی عصایش را به نشانه ی سکوت بالا برد و جمعیت به یک باره ساکت شدند و حتی صدای نفس کشیدن هم به کوش نمی رسید، همه مناظر بودند که موسی پرده از راز این جشن بردارد، چون خوب می دانستند که بنی اسرائیل را با فرعونیان هیچ صلحی نیست چرا که اینا حزب الله بودند و آنها حزب شیطان و بین حزب الله و حزب شیطان جز دشمنی چیزی وجود ندارد.
موسی نگاهی به جمعیت منتظر انداخت و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! همانطور که می دانید امشب به جشنی بزرگ دعوت شده اید، فرعون تاکید کرده که تمام قوم حضور داشته باشند و این تاکید و اینهمه بزرگداشت از سمت فرعون که بزرگترین دشمن مومنین است برایم عجیب می نمود و می دانستم نقشه ی شومی پشت این جشن به ظاهر دوستانه نهفته است تا اینکه فرشته ی وحی به من نازل شد و پرده از این راز وحشتناک برداشت.
جبرییل از طرف خداوند پیغام آورد که مراقب باشید...فرعون و هامان نقشه ای بس خطرناک طراحی کرده اند که به موجب این نقشه هیچ کدام از مومنان جان سالم به در نخواهند برد، اما غم به خود راه ندهید که خدا با ماست.
گویا قرار است امشب خوراکی های لذیذ و رنگانگ و البته مسموم و آغشته به زهر بخورید...
تا این حرف از دهان موسی در آمد هیاهویی در جمع افتاد و از هر طرف مردم فریاد می زدند: ما در این جشن شرکت نمی کنیم...ما حاضر نیستیم از آن غذاها بخوریم.... بیایید از اینجا هجرت کنیم همین الان....
در این هنگام باز موسی عصایش را بالا برد و گفت: صبر کن...حرفهایم تمام نشده است، گوش کنید...فرعونیان می خواهند شما را قتل عام کنند، اگر در جشن شرکت نکنید ، با هجوم یک باره ی قبطیان همه را از دم تیغ میگذرانند، پس ما چاره ای جز شرکت در این جشن نداریم.اما ما هم مکر می کنیم، شاید بورسید چگونه؟!کیسه های کوچکی را که امروز به دست شما رسید، حاوی گردی سفید رنگ است که این گرد پادزهر همان سمی ست که در غذای شما ریخته اند، شما قبل از تناول غذا مقداری از این گرد را روی غذا بریزید و سپس با خیال راحت از آن غذا بخورید و بدانید که هیچ گزندی به شما نمی رسد و از طرفی دشمن فکر می کند به مقصود خود رسیده است و کار هجرت برای ما راحت تر میشود و شما به محض اینکه از قصر آمدید از بیراهه ای که نقشه اش را تحت اختیار فرماندهانتان قرار داده ام هجرتمان را آغاز و به خارج از مصر می رویم
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنار پایتخت مصر جمع شده بودند، دم دم های ظهر بود و هنوز تا زمان جشنی که فرعون به عنوان جشن صلح و پیروزی به راه انداخته بود چند ساعتی مانده بود.
موسی بر فراز تلی ایستاد تا صدایش به همگان برسد، جمعیت زیاد بود و هیاهوی جمعیت در دشت طنین انداز شده بود.موسی عصایش را به نشانه ی سکوت بالا برد و جمعیت به یک باره ساکت شدند و حتی صدای نفس کشیدن هم به کوش نمی رسید، همه مناظر بودند که موسی پرده از راز این جشن بردارد، چون خوب می دانستند که بنی اسرائیل را با فرعونیان هیچ صلحی نیست چرا که اینا حزب الله بودند و آنها حزب شیطان و بین حزب الله و حزب شیطان جز دشمنی چیزی وجود ندارد.
موسی نگاهی به جمعیت منتظر انداخت و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! همانطور که می دانید امشب به جشنی بزرگ دعوت شده اید، فرعون تاکید کرده که تمام قوم حضور داشته باشند و این تاکید و اینهمه بزرگداشت از سمت فرعون که بزرگترین دشمن مومنین است برایم عجیب می نمود و می دانستم نقشه ی شومی پشت این جشن به ظاهر دوستانه نهفته است تا اینکه فرشته ی وحی به من نازل شد و پرده از این راز وحشتناک برداشت.
جبرییل از طرف خداوند پیغام آورد که مراقب باشید...فرعون و هامان نقشه ای بس خطرناک طراحی کرده اند که به موجب این نقشه هیچ کدام از مومنان جان سالم به در نخواهند برد، اما غم به خود راه ندهید که خدا با ماست.
گویا قرار است امشب خوراکی های لذیذ و رنگانگ و البته مسموم و آغشته به زهر بخورید...
تا این حرف از دهان موسی در آمد هیاهویی در جمع افتاد و از هر طرف مردم فریاد می زدند: ما در این جشن شرکت نمی کنیم...ما حاضر نیستیم از آن غذاها بخوریم.... بیایید از اینجا هجرت کنیم همین الان....
در این هنگام باز موسی عصایش را بالا برد و گفت: صبر کن...حرفهایم تمام نشده است، گوش کنید...فرعونیان می خواهند شما را قتل عام کنند، اگر در جشن شرکت نکنید ، با هجوم یک باره ی قبطیان همه را از دم تیغ میگذرانند، پس ما چاره ای جز شرکت در این جشن نداریم.اما ما هم مکر می کنیم، شاید بورسید چگونه؟!کیسه های کوچکی را که امروز به دست شما رسید، حاوی گردی سفید رنگ است که این گرد پادزهر همان سمی ست که در غذای شما ریخته اند، شما قبل از تناول غذا مقداری از این گرد را روی غذا بریزید و سپس با خیال راحت از آن غذا بخورید و بدانید که هیچ گزندی به شما نمی رسد و از طرفی دشمن فکر می کند به مقصود خود رسیده است و کار هجرت برای ما راحت تر میشود و شما به محض اینکه از قصر آمدید از بیراهه ای که نقشه اش را تحت اختیار فرماندهانتان قرار داده ام هجرتمان را آغاز و به خارج از مصر می رویم
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۸۶
۱۷:۱۶