طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_پنج
: تکلیف هارون و مومنین مشخص شد، آنها برحق بودند و تقصیری متوجه آنها نشد. حالا موسی با عصبانیت سراغ سامری را گرفت و مردم اشاره کردند که سامری جایی پشت گوساله ی طلایی پنهان شده است پس موسی چند نفر از مؤمنین را مأمور کرد که بروند و به هر ترتیب که شده سامری را بیاورند. مومنین که دلی خون از دست سامری داشتند فورا به سمت او رفتند، آمدن موسی آنچنان ناگهانی بود که سامری نتوانست حتی بگریزد، پس مومنین دو طرف سامری را گرفتند و آن را مانند یک اسیر مفلوک فراری کشان کشان به سمت موسی می آوردند، این صحنه باعث شد تمام عظمت پیامبر گونه ای که سامری برای خود ساخته بود به فنا رود و اینک مردم نه یک پیامبر مقتدر بلکه یک خائن بیچاره ی دربند را که قدرت هیچ کاری نداشت می دیدند. سامری را نزد موسی آوردند، او که از ترس موسی رنگ به رو نداشت و اعضا و جوارحش از وحشت به لرزه افتاده بود، با قامتی خم روبه روی موسی ایستاد موسی نگاهی از سر تأسف به او کرد و با عصبانیت به سامری گفت: مشکلت چه بود؟ چه چیزی کم داشتی؟ چه کاری من می بایست برایتان بکنم که نکردم؟ چه نعمتی خدا می بایست به شما بدهد که نداد و تو مجبور شدی چنین کار قبیحی کنی؟ زود بگو علت این انحرافی که ایجاد کردی چه بود؟
سامری آب دهانش را به زور فرو داد و سکوت کرد و بار دیگر موسی با صدایی بلند تر سوالاتش را پرسید و اینبار سامری پاسخی عجیب داد و با لکنت گفت:م..م..م...من چیزی میدیدم که مردم نمی دیدند، من چیزی داشتم که مردم نداشتند، من صاحب فضائیلی بودم که مردم نبودند من خاکی از زیر پای جبرائیل داشتم، آن خاک زندگی بخش بود و به هر کجا می پاشیدی آنجا زنده میشد و سرسبز پس ...پس
آن خاک را درون گوساله انداختم، من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد به خدا قسم که شیطان فریبم داد و شد آنچه شد و شما خبر دارید، تمام نقشه ها زیر سر ابلیس بود و من فریب خوردم
سامری چیزی برای دفاع نداشت و و نمی توانست از خود دفاع کند و فقط فرآیند انحراف را توضیح داد و این باعث شد مردم باور کنند که جریان سامری یک انحراف و ضلالت بوده نه این که رقیبی برای موسی بوده باشد و در اینجا حقیقت مطلب بر مردم و تمام آن هفتاد هزار نفری که گوساله پرست شده بودند عیان شد.
پس موسی چون خود سامری اقرار به گناهش کرده بود، دیگر گفت و گو با او را ادامه نداد، لزومی هم نداشت که ادامه پیدا کند، مهم روشنگری بود که انجام شده بود موسی می خواست که سامری را قصاص کند، اما خداوند که مهربانی بی همتاست و در رحمتش به روی بندگان باز است از به موسی وحی نمود که ای موسی! من از خون سامری گذشتم چون سامری فردی سخی و بخشنده بود و ما به دلیل سخاوتی که دلشت و مردم را از مالش بی بهره نمی کرد از او گذشتیم اما او را تبعید میکنم به جایی که تنها زندگی کند و امکان ارتباط با هیچ کسی را نداشته باشد والبته به سامری بگو که این مجازات دنیوی توست و عذاب آخرت تو پابرجاست.
حالا تکلیف سامری هم مشخص شده بود و موسی سراغ گوساله طلایی رفت اما قبل از نابود کردن گوساله، برای این که با همگان اتمام حجت کند، او را مورد خطاب قرارداد و گفت: ای گوساله! آیا آن چنان که این جماعت میگویند ، پروردگارت در میان تو بود و از میان تو با مردم سخن میگفت؟ در این هنگام...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_شش🎬:
گوساله به سخن درآمد و با کلامی آشکار که همه بشنوند گفت: همانا پروردگار من منزه تر ا ز آن است که گوساله یا درختی به آ ن احاطه نماید یا در مکانی باشد، بدانید و آگاه باشید اصلا این اتفاق نیافتاده بود که خدا در من حلول کند، اما سامری دم مرا به دیواری متصل کرده بود و از جانب دیگر دیوار در زمین سوراخی کنده بود و یکی از یاران خودش را آنجا گذاشته بود که از دهان خود در بُر میدمید و با مردم سخن میگفت. اجنه بود را در آن پنهان کرده بود.ای موسی بنی اسرائیل با عبادت من خوار شدند زیرا در صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد سستی کردند دوستی با ایشان را انکار کردند و به پیامبر آخرالزمان و وصی برحقش اعتقاد پیدا نکردند و این تقصیر و گناه آنها باعث شد تا توفیق پرستش خدا از آنها سلب شود و مرا بپرستند.
به این ترتیب گوساله هم فرآیند تفصیلی ساخت خودش را توضیح داد و هم علت معنوی درون بنی اسرائیل که موجب این اتفاق شده بود را به آنها تذکر داد.
در این هنگام موسی گوساله را ریزریز کرد، سوزاند و آب نمود و هر آنچه از آن مانده بود، را در آب ریخت و این اراده خداوند بود که این بت باید در معرض همه عموم و سامری از بین میرفت و ذره ذره و تحقیر میشد تا همه بدانند که خداوندی جر خدای یکتا وجود ندارد و این خدا در هیچ جسمی تجسم نمی یابد.
اکنون موسی، تکلیف هارون و سامری و گوساله ی طلایی را مشخص کرده بود و حالا نوبت مرتدین بود.
موسی بر فراز تپه ای رفت و فریاد برآورد، ای قوم بنی اسرائیل اینک یک فرصت به شما می دهم، هر آنچه از شما که فریب سامری را خوردید و خدا را تکفیر نمودید و مرتد شدید و به گوساله پرستی روی آوردید، خودتان نزد من بیایید و اعتراف کنید به ارتدادتان...همهمه ای در بین قوم افتاد و هر کسی چیزی می گفت و در آخر هیچ کس حاضر نشد که خود را معرفی کند و باز موسی از آنها خواست تا خود پا پیش بنهند.
اما هیچ کس گوساله پرستی را گردن نمی گرفت و همه با هم فریاد می زدند ما به یهو، خدای یکتا ایمان داشتیم، انگار نه انگار که تا ساعتی قبل هفتاد هزار نفر از این قوم به دور گوساله می چرخیدند و با اعمال شیطانی شان او را عبادت می کردند.
اما موسی مأمور بود تا مرتدین را شناسایی کند و آنها را به سزای اعمالشان برساند ولی کار سخت شده بود، هیچ کس قبول نمی کرد که مرتد شده، در این هنگام فرشته ی وحی بر موسی فرود آمد و فرمان پروردگار را به او ابلاغ کرد: ای موسی! به قومت بگو تا همه ی آنها از آبی که باقیمانده ی گوساله را در آن ریختی بخورند که در این حکم سرّی نهفته است
موسی رو به مردم کرد و گفت: همه ی شما موظفید جرعه ای از این آب بخورید...
ادامه دارد...
گوساله به سخن درآمد و با کلامی آشکار که همه بشنوند گفت: همانا پروردگار من منزه تر ا ز آن است که گوساله یا درختی به آ ن احاطه نماید یا در مکانی باشد، بدانید و آگاه باشید اصلا این اتفاق نیافتاده بود که خدا در من حلول کند، اما سامری دم مرا به دیواری متصل کرده بود و از جانب دیگر دیوار در زمین سوراخی کنده بود و یکی از یاران خودش را آنجا گذاشته بود که از دهان خود در بُر میدمید و با مردم سخن میگفت. اجنه بود را در آن پنهان کرده بود.ای موسی بنی اسرائیل با عبادت من خوار شدند زیرا در صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد سستی کردند دوستی با ایشان را انکار کردند و به پیامبر آخرالزمان و وصی برحقش اعتقاد پیدا نکردند و این تقصیر و گناه آنها باعث شد تا توفیق پرستش خدا از آنها سلب شود و مرا بپرستند.
به این ترتیب گوساله هم فرآیند تفصیلی ساخت خودش را توضیح داد و هم علت معنوی درون بنی اسرائیل که موجب این اتفاق شده بود را به آنها تذکر داد.
در این هنگام موسی گوساله را ریزریز کرد، سوزاند و آب نمود و هر آنچه از آن مانده بود، را در آب ریخت و این اراده خداوند بود که این بت باید در معرض همه عموم و سامری از بین میرفت و ذره ذره و تحقیر میشد تا همه بدانند که خداوندی جر خدای یکتا وجود ندارد و این خدا در هیچ جسمی تجسم نمی یابد.
اکنون موسی، تکلیف هارون و سامری و گوساله ی طلایی را مشخص کرده بود و حالا نوبت مرتدین بود.
موسی بر فراز تپه ای رفت و فریاد برآورد، ای قوم بنی اسرائیل اینک یک فرصت به شما می دهم، هر آنچه از شما که فریب سامری را خوردید و خدا را تکفیر نمودید و مرتد شدید و به گوساله پرستی روی آوردید، خودتان نزد من بیایید و اعتراف کنید به ارتدادتان...همهمه ای در بین قوم افتاد و هر کسی چیزی می گفت و در آخر هیچ کس حاضر نشد که خود را معرفی کند و باز موسی از آنها خواست تا خود پا پیش بنهند.
اما هیچ کس گوساله پرستی را گردن نمی گرفت و همه با هم فریاد می زدند ما به یهو، خدای یکتا ایمان داشتیم، انگار نه انگار که تا ساعتی قبل هفتاد هزار نفر از این قوم به دور گوساله می چرخیدند و با اعمال شیطانی شان او را عبادت می کردند.
اما موسی مأمور بود تا مرتدین را شناسایی کند و آنها را به سزای اعمالشان برساند ولی کار سخت شده بود، هیچ کس قبول نمی کرد که مرتد شده، در این هنگام فرشته ی وحی بر موسی فرود آمد و فرمان پروردگار را به او ابلاغ کرد: ای موسی! به قومت بگو تا همه ی آنها از آبی که باقیمانده ی گوساله را در آن ریختی بخورند که در این حکم سرّی نهفته است
موسی رو به مردم کرد و گفت: همه ی شما موظفید جرعه ای از این آب بخورید...
ادامه دارد...
۱۲۹
۱۷:۰۷